|
گر مي نخوري طعنه مزن مستان را برای کسانی که می توانند حس کنند در شب کوچک من ، افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست
گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها، همچون انبوه عزاداران لحظهء باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای و پس از آن، هیچ. پشت این پنجره شب دارد می لرزد و زمین دارد باز می ماند از چرخش پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و تست
ای سراپایت سبز دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من [بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش لبهای عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد باد ما را با خود خواهد برد
یادت اون روز برفی
حوصله ای بجز بودن و زندگی در کنارت ندارم !!! فکر دیدن چشمانی که حسادت می کنند به بودنمون ! و حال نیستی و من بی تو در اوج در حال سقوط هستم. معلم می خواند ! و حال من چی را بخوانم ! از شکستن خودم یا شکستن تو حال بسازم یا بسوزم !! ساعتی دیگر به سمت بهشت زهرا میرم !شب رو می خوام رو یکی از خونه های عزیزان بخوابم! شب زیبا !
گاهی حتی فکر کردن به یه ارزو اینقدر خوشحالت میکنه که شاید داشتن خیلی چیزها تو دنیای واقعی این احساسو بت نده ادما گاهی ارزوهایی دارن که از دوران کودکی با اونا بوده ....... بی دلیل چقدر خوبه که بریم دنباله ارزوهامون که وقتی پیر شدیم ببینیم حداقل به چندتا از رویاهامون رسیدیم اونوقته که حس میکنی چقدر از زندگیت لذت بردی و این ارامش قلبی به جرات میگم گران بها ترین چیز تو زندگیه پس از امروز به جای ارزو میگم هدف از امروز تصمیم گرفتم با همه توانم سعی کنم سخت تر از همیشه که به هدفم برسم دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي که او تمام کرد من شروع کردم وقتي او تمام شد من اغاز شدم ------------------------------------------------------------------------------------------------------ شب داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم گذارم افتاد به قبرستان عشق خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي وقت پيش ها بميره افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم من گمان می کردم دوستی همچون سروی سبزچار فصلش همه آراستگی ست.من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست . من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی. سبزه یخ می زند از سردی دی. من چه می دانستم دل هر کس دل نیست. قلبها ز آهن و سنگ . قلبها بی خبر ازعاطفه اند با خیال تو به آیینه ها قدم می گذارم، به گلستان توحید، زیر چتر خورشید، باران نور روح تشنه ام را می نوازد، نوری از حقیقت تا طراوت یاد تو از وجودم بتراود.ای یگانه ی هستی! تنها تو هستی که می توانم در آغوش مهربانیت آرام بگیرم تو با منی هر جا باشم--------- مهر تو بند جونمه-----عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه----------یه دم اگه نبینمت یه دنیا دل تنگت میشم نگاه دریایی تو آبی روی آب میشم واست دلم واست تنم واست تموم زندگیم ----------از تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگیم دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای... وازه ها پر کرده ام من نگاه ملتمسم را در این که شاید دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند و در این سایه سار خیال با زیبا ترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم رسم زندگي اين است روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شده مثل يک مهماني که به آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم زندگيست پس تنها آوازبخوان وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی) دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی ) اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی ) اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی) چرا هیچکس او را دوست ندارد مگر او چه گناهی کرده که تنها شده جرم تنهایی چیست که هیچکس او را نمیخواهد دیشب تنهایی از اتاقم گذشت دنبالش دویدم ولی او رفته بود تنهای تنها نیمه شب او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم از گریه، چشمانش قرمز بود برایش گریستم، آخر او از تنهایی مرده بود، تنهایی مرد و من تنهاتر شدم
در این دنیای بی در و پیکر آیا تو جایگاه خودت را پیدا کردی آیا تو هم مثل آدم هایی هستی که نشسته ای تا خوشبختی بیاد و از پشت پنجره تو را صدا کنه تا تو بری دنبالش آیا تا به حال با خودت تنهایی فکر کردی تا ببینی زندگی تو با دیگران چه فاصله ای دارد فرقی نمی کند، چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ موقعیت اجتماعی به قول یک آدم بزرگی که همیشه میگه " چرا خودتان دنبال خوشبختی نیستید اگر فکر کنی د نمیتوانید به آن دست یابید اشتباه بزرگی کرده اید چون اگر امواج فکرتان به سمت چیزهایی برود که شما بخواهید به آن برسید، میرسید" من آن را امتحان کردم ضرر ندارد شما هم امتحان کنید!
|
| ||||||